تابستون بود .. تقریباً دوازده ساله بودم ، تو یکی از محله های جنوب تهران که اونموقع خیلی جنوب بود (!) خونه داشتیم. تو حیاط تختی داشتیم که روش قالیچه می انداختند و شبها بزرگتر ها روش می نشستند و ما کوچکتر ها دورش روی یه فرش ولو میشدیم .
خیلی حال میداد... هر هفته یکی دوشب یا مهمون بودیم یا برامون مهمون میومد. یه شب یکیشون حین صحبت هاش میگفت چشم به هم گذاشته چهل سالش شده و چلچلی و بچه ها و کارو زندگی و ...
یادمه تا دیر وقت تو رخت خوابم وُل میزدم و خودم رو تو چهل سالگی تصور میکردم و مخصوصاً با این کلمه چلچلی خیلی حال میکردم .
حالا چشم به هم گذاشتم چلچلی بسراغم اومده !!.. و چه جورم اومد ...!
حالا دلم میخواد بنویسم که چلچلی یعنی چی و من چطور یه چلچلی شدم !...