۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

به وحید یامین پور - مجری مملی و موضوع کشیش احمق !

اعتقادات آدمهائی مثل تو با اون کشیش خیلی فاصله نداره و اتفاقاً اساساَ یکی است !. بدقت توجه کن : شما و هم فکراتون به هر کاری دست میزنید که بمونید و مطرح باشید! چون اینو وظیفه ای میدونند که خدا براتون قرار داده و هزار دلیل براش می تراشید ! انصافاَ اینطور نیست ؟ اون کشیش احمق هم همینطور فکر میکنه ! تفاوت طالبانیسم و خمینیسم و اون کشیشیسم و ... (به معنای مسلک و ایدئولوژی) در محتویات است و روشها یکی است ! طالبان پیامبر خود ساخته و پرداخته - شما امام زمان ناشناخته و نامعلوم - و اون کشیش خداوند یهود در کتب عتیق نوشته !! می بینی ؟! همه از محتویات رودخانه تاریخ مصرف میکنید !! البته با چشم بسته و هر یک تصادفاَ دستی با این آب زدید ! (والبته یکدیگر رو به کوری متهم میکنید !!)


(دقیقاَ تصادفاً ) چون اگر شما "وحید یامین پور" تصادفاَ مادرتون فلان حاج خانم نبود و در فلان روستای افغانستان بدنیا آمده بودید ، احتمالاً در کلاس محُقری آموزش انتحاری می دیدی ! و یا اگر در اسرائیل فعلی بدنیا آمده بودید ، دشمن سرسخت بچه های فلسطین بودی و تو گیم هات صدها فلسطینی رو دار زده بودی !!

میبینی چقدر جالب شد ؟! بله خیلی راحت برای توجیه این مسئله میتونی بدرگاه خدات شکر کنی که اینجا بدنیا آمدی و سرباز ولایتی !!
خنده دار تر و جالب تر اینکه اتفاقاَ اونها هم شاکرند که در جامعه عقب افتاده و کافر تو بدنیا نیامدند !! دقیقاً مثل تو !!
می بینی آقا پسر ؟! بازی جالبیه ! بشین و کتاب بیشتر بخون و دلت رو خوش کن !!....

این کامنت رو هم منتشر نمی کنی چون احتمالاَ شک بچه های مردم بیشتر میشه و کافرها بیشتر !!؟؟

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

مسافر ناخوانده ...

سرچهار راه ، پشت چراغ قرمز ، زیر آفتاب تند..  کولر روشن به رادیو گوش میکردم :  موضوع  خانم  س. آ  و صدورحکم شرعی مربوطه بعنوان موضوع نادر قضائی دستاویزبرخی عناصر دشمن .....

خانم بنظر محترم و چادری که خودشو کیپ بسته بود با دست اشاره ای به مسیر بالا کرد . متوجه تاکسی پشت سرم بودم ،
آمد جلوتر و اشاره کرد که شیشه رو بدم پائین.
- بفرمائید ؟
- بالا تشریف میبرین ؟
- بله ولی ....
- خواهش میکنم منو تا بلواراول ببرین هوا خیلی گرمه .
سوار شد . داشتم فکر میکردم که تو این گرما حتماً بخواطرکولر سوار شده .
- شما کجا میرین ؟
- تا میدان ....
- از اونجا مسیرتون کجاست ؟
- همونجا آخرین مسیرمه
- خیلی آقائی (؟!)
-  ...
-شغلتون رو میتونم بپرسم ؟
- مهندسی
- آفرین - نصب ماهواره هم بلدی ؟!
- ببخشید ؟!!
- یعنی بلدی دستگاه ماهواره تنظیم کنی ؟
- خیر بنده شغلم ..
- کاری نداره کمی با ماهواره من  وَر  بری  درستش میکنی !
- ببخشید خانم من فقط شما رو تا بلوار میرسونم !
- پسرم رو گذاشتم مدرسه کلاس تقویتی ، شوهرم هم تا دیر وقت نمیاد، کسی مزاحم نمیشه بیا بریم کارت رو بکن حالشو ببر...
 
به آرامی اتومبیل رو نگه داشتم و تو آینه نگاهش کردم  گفتم: بفرمائید پائین ، مسیرمون بهم نمیخوره !
- پیاده شد ، 
خیلی خ .....      و گروممممم ... در اتومبیل رو بهم کوبید...
رادیو رو خاموش کردم  ....

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

جدا کردن خودی و غیر خودی

اخبار مملی رادیو در مورد گفته های فلانی  تفسیر میکرد که بنظر شما چگونه خودی رو باید از غیر خودی جدا کنیم و ....
یاد اتفاق جالبی افتادم :  
حین رانندگی با سرعت حدود 100 کیلومتر ، یک مشت بادام زمینی رو از پاکت براداشتم. . مشتم رو از پنجره اتومبیل بیرون گرفتم و مختصری بازش کردم تا نمک زیادش که  آزارم میداد باد ببره و نوش جان کنم که.... یکباره باد شدید دستم رو کمی باز کرد و همه بادام زمینی ها رو برد !
 دستم رو نگاه کردم ، جز قدری نمک که به رطوبت دستهام چسبید بود چیزی نمانده بود !

آری برادر جدا کردن خودی از غیر خودی هم تو مملکت ما همین داستان رو داره . مشت مشت میبرند بیرون که جدا کنند ، ولی نمک به دل این مردم بر میگردونند ....

رمضان دیگه رمضون شده !


ماه عسل با فرزاد حسنی!

میرحسین را از رویایمان گرفتید

شجریان را از "ربّنا"یمان...

بی انصاف ها!

اقلا فرزاد حسنی را برای"ماه عسل"مان باقی می گذاشتید!
 

این جملات جالب رو از وبلاگ دیگری کِش رفتم !  خیلی جالب نوشته ، یک موضوع جالب رو براتون تعریف کنم :
دیروز تو ترافیک دو سه دقیقه مونده به اذان یک راننده تاکسی سی دی ربنای استاد شجریان رو گذاشته و تا آخر ولوم داده بود ! همه با لبخند ازش استقبال میکردند ....



۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

نظر سنجی

تصادفاً تو وبگردی رفتم این آرس :
http://velayatmadaran.ir/modules/?r=poll/&action=poll_home
سوال نظرسنجی سوم :
عموم مردم نظرشون از دیدگاه شما نسبت به ......   
آقا شصت دفعه گزینه آخر: (اصلا کی گفته مردم حرف شنوی دارن ) رو زدیم ...... درصدش صفر موند که موند !!
خوب آخه آدمِ ..... چه اصراریه  بری سراغ نظر سنجی ؟!! تو که خودت از نتیجه خبر داری ؟!! ...
جالب اینه که اساساً کامنت  هم نمیشه گذاشت !!
                                                        (عکس تزئینی است !)

۱۳۸۹ مرداد ۳۱, یکشنبه

دوباره

آقا پسورد این وبلاگمونو از دست داده بودم ! خیلی خنده دار شده بود. هرچی میزدم کمتر نتیجه داشت. آخرش یادم افتاد که : فلانی وقت تایپ چیزائی دید و ما عکسش کردیم تا نکنه....
بهر حال...

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

تابستون بود .. تقریباً دوازده ساله بودم ، تو یکی از محله های جنوب تهران که اونموقع خیلی جنوب بود (!) خونه داشتیم. تو حیاط تختی داشتیم که روش قالیچه می انداختند و شبها بزرگتر ها روش می نشستند و ما کوچکتر ها دورش روی یه فرش ولو میشدیم .
خیلی حال میداد... هر هفته یکی دوشب یا مهمون بودیم یا برامون مهمون میومد. یه شب یکیشون حین صحبت هاش میگفت چشم به هم گذاشته چهل سالش شده و چلچلی و بچه ها و کارو زندگی و ...
یادمه تا دیر وقت تو رخت خوابم وُل میزدم و خودم رو تو چهل سالگی تصور میکردم و مخصوصاً با این کلمه چلچلی خیلی حال میکردم .
حالا چشم به هم گذاشتم چلچلی بسراغم اومده !!.. و چه جورم اومد ...!
حالا دلم میخواد بنویسم که چلچلی یعنی چی و من چطور یه چلچلی شدم !...